زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

تكونهاي دختر نازم

1392/11/19 20:03
نویسنده : مامانی
208 بازدید
اشتراک گذاری

عشق مامان ديدم داريم به آخر راه نزديك ميشيم گفتم از تكون خوردنهات برات بنويسم تا وقتي بزرگ شدي بدوني تو شمك ماماني چه كارهايي ميكردي.

عزيزم هر روز بعد از نماز صبح وقتي ميخوام قرآن بخونم صدات ميكنم تا بيدار بشي. تو هم تكون ميخوري تا بهم بگي كه بيدار شدي. گاهي اوقات هم قبل از اينكه من صدات كنم خودت بيدار ميشي و خبرم ميكني.

آخر شبها هم معمولا وقت تكون خوردنته اللخصوص اگه بابا ابراهيم خونه باشه و تو وجودش رو احساس كني.

معمولا باباجون هر وقت سرش خلوت باشه و حال داشته باشه ميشينه كنار من بهت نگاه ميكنه، باهات حرف ميزنه و ازت ميخواد تكون بخوري تو هم با هر بار درخواستش تكون ميخوري. اينقدر قشنگ بابايي باهات حرف ميزنه، قربون صدقه ات ميره و ميبوستت كه نگو. خيلي دوستت داره حتي يه بار كه نميتونست بلند باهات حرف بزنه دستش رو گذاشته بود رو شمكم و اروم ازت ميخواست تكون بخوري طوري كه من فقط حركت لبهاش رو ميديدم و صدايي نميشنيدم فكر نميكردم متوجه بشي اما بازم فهميدي و براش تكون خوردي اونم چند بار. حتي گاهي اوقات سرش رو ميزاره رو شمكم و خصوصي باهات حرف ميزنه نميدونم چي بهت ميگه اما آرامش عجيبي تو تو احساس ميكنم.

 بعضي وقتها به بابايي حسوديم ميشه  آخه وقتي بيمارستان بودم يه روز احساس كردم تكونهات كم شده نگران بودم بابايي زنگ زد همين كه گفت سلام، تو وروجك تكون خوردي . باز تا شب تكونهات كم شد دوباره شب كه با بابا حرف ميزدم تكون خوردي خنده ام گرفت و گفتم ببين اين دختر من چقدر باباييه كه به صداي باباش هم واكنش نشون ميده.لبخند

اين روزهاي آخر با هر تكون كوچيكت تو شمك ماماني زلزله به پا ميشه. چند روز پيش سمت چپ شكمم خيلي قلمبه شده بود نميدونم سرت بود يا باسنت.طبق معمول بابايي داشت نگاهت ميكرد ترسيد اما وقتي بهش گفتم طبيعيه خيالش راحت شد ولي گفت فكر نميكنم اين دخمل من تا 10 روز ديگه هم صبر كنه انگاري خيلي عجله دارهچشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)